تبليغاتX
کافه فرزانگان

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
م : شخصی ن : mz

نمایشگاه کتاب!

اول از همه ناسا اینو نخون! هر چند می دونم می خونی! الان یکی هدف من رو  از این جمله بگه! :|

خب همین الان از نمایشگاه رسیدم! و خب همین دیگه!(الان اگه فکر کردید باز نمی خوام خزعبلات سر کنم به عنوان خاطره تو حلقتون کنم(شرمنده بات عفت کلام!) کاملا اشتباه می کنید!)

خب صبح که مدرسه! زیست انشا آمفی فیزیک شیمی!

که من واقعا اینجا اعتراض دارم! من هندسه می خواستم! :(

بعدشم با عباس و گیتی راه افتادیم که گیتی به طرز نیمه راهانه ای در فلسطین ازمون جدا شد!

من و عباسم رفتیم تا ولیعصر بستنی میل کردیم! هر چند ماله من نصفش ریخت رو زمین! آقا نامردیه! بستنیا خیلی زود آب می شن! من بستنی ویلی وانکایی می خوام! بعدشم که سوار مترو شدیم(پارازیت: اولین بارم بود بدون مامانم سوار مترو می شدم! :دی)که من در دروازه دولت از عباس جدا شدم!در اینجا هم برای تغییر مسیر اندکی شیت زدم! هر چند زیاد نبود ولی خب بود!

و بعدشم که رفتم مصلی!

کلی هم این ناسا رو اسکول کردم!(کلا از من خوبی به این بشر نمی رسه! >:) ) در هر صورت دیدمش و سلام علیکی کردم و کادویی که از طرف گیتی بود دادم(و الحق من هرمس پیام آور خدایانم! هم گیتی خدائه(آفرودیت) هم ناسا(آپولو))

که خب بهشم گفتم نوشته داره ولی نشنید روزنامش رو انداخت دور! عجب!(بعدا نوشت!: معلوم شد ننداختش دور :| )

بعدشم که یکی از دوستان ناسا رو به همراه یکی از دوستانشان دیدم! از آنجا هم کلی عجله کردیم زیرا که آلا قرار بود بره که نرفت! 

رفتیم سلام علیک و ازین مزخرفات! ناساهم بهم یک آدم فضایی داد!!!!! به قول خودش به قول خودم که در واقع به قول کیمیائه سوز به دلتون!

بعدشم که رفتیم ناشران عمومی! 2 عدد کتاب گرفتم خیلی دوست میدارم باز به قول ناسا ......... سوز به دلتون!

این ناسا هم هر لحظه منتظر بود بزنمش! که در کمال تاسف نزدمش!

از داس و چکشم هم خیلی خوششون اومد همگی! هیچم نگفتن برای فراماسونرهاست! یاد بگیرید! :دی

بعدشم که من و نوشیار و دانیال از بقیه جدا شدیم رفتیم بین الملل که پس از مدتی دیدم از مادر جان میس کال(!) دارم! زنگ زدم گفت زود تند سریع بیا( اینجوری نگفت این ترجمه منه!)

بعدشم کنسرو مترو! در اینجا هم با یک خانمی نسبتا دوست شدم! خیلی خانم مهربونی بود! 3.5 ماهه حامله بود بعد اومده بود نمایشگاه!

الانم باید انشا بنویسم که هیچم حوصله ندارم!

آخه در مورد امروز و دیروز چی بگم من! در یک جمله عین آدم می شه گفت! دیروز عالی بود امروز گنده!

واقعا موندم!

حالا هم می خوام برم به جای انشا مقش هاگوارتزم رو پیدا کنم تحویل بدم!:-"

و دیگر هیچ.......!



پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
م : شخصی ن : mz

نوستالژیک های آینده!

اول از همه باید بگم که یک عدد شیشکی برای عنوانم در می آورم!

ثانیا شروع می کنم به تعریف ماجرای امروز از اول صبح چرا که همه چیش گفته بشه!

خب اول از همه که سر کلاس عسکری بودیم! که خب هیچ چیز مهمی نداره بخوام بگم بجز اینکه سرک لاسش رها داشت نقاشی ماجراجوهای داستان جادوگریش رو می کشید!

بعدشم همین که کلاس تموم شد اومدن ورقه های امتحان رو دادن! که واقعا دستشون درد نکنه انقدر زحمت کشیدن برای ما دوباره سوال طرح کردن! خلاصه امتحان رو دادیم(هر چند اگه به اون امتحانی که من دادم بشه گفت امتحان دادن ولی خب حسش نبود!) و مثل همیشه هم من اولین نفر دادم و فوری رفتم پائین!

از آن رو که نمی دانستم چه کنم گفتم برم کتابخونه که یا مثل هفته ی پیش شکوهی نیامده اندکی به این کتاب و اون کتاب نگاهی می ندازیم و اولین رئیس جمهور ایران را می خوانیم یا اینکه استاد شکوهی آمده و به حرفای استاد گوش فرا می دهیم!

که خب استاد بود و بحثم در مورد 3 جزیره بود و گوش فرادادیم!

بعدشم زنگ خورد رفتم پیش بچه ها که خب گفتن زنگ سیم بر فراز اندیشه داریم!رها که حوصله ی جامعه شناسی سیاسی رو نداشت! منم که رفته بودم پس خب به روسیه رفتیم و پایه های داستان جادوگری را بناکردیم!

یک جا هم گفتن شاگردهای خانم بهادری(معلم کامپیوتر بنده!) سریعا برن سر کلاسشون که خب چون من فکر می کردم بر فراز اندیشه داریم و بچه هام که همه تو حیاط بودن گفتن لابد منظورش 1.7 تیان و ربطی به من نداره!

خلاصه اندکی در روسیه بودیم تا بالاخره زنگ خورد رفتیم پائین! و خب چند تن از بچه ها که همشون هم در گروهA بودن رو دیدم که عینهو میرتل گریان دارن اشک می ریزن!

پرسیدیم چی شده و اینا که خب گفتم منفی گرفتن و اینا :|

بعد ستاره رو دیدم داره گریه می کنه! مه گفتم تو دیگه چرا و یک منفیه دیگه و از این حرفا که گفت تمام کسانی که تو Aبودن غیبت کردن افسرده به مامانشون زنگ زده :))

که یعنی به مامان بابای منم زنگ زده بودن! خب حالا زنگ خورده بود و منم به سوی خانه راه افتادم! که تا به خونه برسم کلا یادم رفت به مامان بابام زنگ زدن!

همین که رسیدم خونه بابام با صندلی چرخید! منم که اصولا از این کارا خوشم می آد نیشم وا شد! 

بعد بابام گفت چی شده؟ چرا می خندی مگه چه اتفاقی افتاده؟

که خب موضوع یادم اومد! و خب مامان بابام کلی تحسیننم کردن(!) که چقدر بچه ی خوبیم جیم می زنم!

و خب معلوم شد که تا قبل از اینکه بیام داشتن برنامه می ریختن وقتی رسیدم خونه من رو با چاقو به قتل برسانن که تصمیم گرفتند داستان را از زبان من هم بشنوند! که خب منم براشون گفتند! و خب فعلا به صورت مشروط تبرئه شدم!

بعدشم خواستم بیام آپ کنم که نذاشتن و خب من رفتم خوابیدم و الان که پاشدم اومدم اینا رو گفتم! و خب همین دیگه!

ماجرای جالبی بود! خوشمان آمد! :دی



یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
م : شخصی ن : mz

اسکول شدگان

به به!

همین الان رسیدم به خونه و خب اتفاقات امروز چنان خاطره انگیز بود برام و خب چنان حوصله ی نوشتن تو دفتر خاطرات ندارم که اومدم همین جا بنویسمشون!

طبق سنت اینبار هم می خواستیم بریم تئاتر!

کلا این تئاتر رفتن من با دوستان تاریخچه ای بس درخشان دارد!

بار اول که دهه ی فجر بود نشد بریم تئاتر!

بار دوم باز هم دهه ی فجر بود نمی شد رفت تئاتر خواستیم تو آلما برنامه ببینیم که اون هفته برنامه ای اجرا نشد!

بار سوم برنامه کنسل شد به من نگفتن!

بار چهارم عید بود باز تعطیل بود!

بار پنجم رها اول گفت می آد بعد گفت نمی آد قهوه ای کرد برنامه رو!

بارششم مامان بابام به صورت جدی اجازه ی رفتن ندادن نرفتم!

بار هفتم را الان براتون تعریف می کنم!

و بارهشتم حالا حالاها فرا نمی رسه! هیمن که رسیدم خونه مامانم گفت امسال ئاتر رو بی خیال شو!
حالا بی خیال آینده می شیم می ریم سراغ بار هفتم!

مثل همیشه قرار ساعت 5 تو تئاتر شهر بود!

رفتم اونجا و یک ذره کتاب خوندم تا عباس اومد!

عباس که اومد رفتیم کافه راش! این دفعه  بحث ذره ای هم عمیق نبود(اصولا چون عباس موجود عمیقی است بحث هایی هم که می کنه(حتی با من) عمیقه ولی خب این دفعه فقط زر زدیم خندیدیم!)

من که میلک شیک خوردم عباس هم طبق معمول اسپرسو!

بعدشم رفتیم مولی و این جناب عباس کتاب خرید!

15 دقیقه به 7 بود که گفتیم بریم تئاتر دیرمون نشه! رفتیم و 5 دقیقه به 7 رسیدیم اونجا! دم قشقایی وایسادیمتا درش واز بشه و از این حرفا!

این دفعه  من دوربین آورده بودم عکس بگیریم تا شاید این رها ادب بشه عین آدم بیاد باهامون! خلاصه مشغول عکس گرفتن شدیم(و کل نتیجه امروز هم همین عکساست! حالا هر وقت تونستم عین آدم برم فیسبوک عکسا رو می ذارم!) تریپ نیچه ای،متفکر، مسخره و .... همین جور عکس می گرفتیم! این وسط هم چند نفر مسخرمون کردن! 

یک مدت عکس گرفتیم و اینا بعد خب ددیم زمان اندکی گذشته و این دره جزا هروقت نگاه می کنیم بستست و اندکی مشکوک شدیم و از این حرفا!

خلاصه رفتیم پرسیدیم و کاشف به عمل آمد که خب سانس رو از دست دادیم و خب یا باید بلیت پس بدیم و یا باز یک امضایی چیزی بگیریم بعدا بیایم! که خب من زنگ زدم به مامانم ماجرا رو گفتم مامانم هم گفت دیگه حرف تئاتر رو نزن پاشو بیا خونه! پس عباس رفت بلیت ها رو پس بده و منم راهی خونه شدم!

ماجرا جالبی بود کلا این روز!

حالا اینکه بد تعریف کردم و از ارزشش کم شد هیچ اهمیتی نداره! ارزش گفتن داشت منم گفتم حالا این بهترین من  بود! :دی

باشد که رستگار شویم!

و باشد که بالاخره یک بار عین آدم برم تئاتر عقده نشه برام! :دی



سه شنبه یکم فروردین 1391
م : شخصی ن : mz

سال نو!

در ابتدا عید نوروز را به همگی تبریک می گویم! امیدوارم در این سال پر سود اقتصادی ناهار گیرتون بیاد از گشنگی نمیرید پس فردا من بتونم یکی رو با بمب اتم بکشم!

دیدید زود پست دادم!!!! 

در ضمن چرا همین که گفتم هیچ کی نمی آد تو وبم همتون سر و کلتون پیدا شد! هر چند هنوزم تعدادتون زیاد نیست ولی بازم!

خب روز اول عید بدی نبود! بد نگذشت! تخم مرغام رو انقدر دوست دارم!(پارازیت بود این یکی!) رو سفرمون هم آنالیز ریاضی گذاشتم محض تفنن! هر چند مامانم برداشتش به جاش قرآن گذاشت!

و در کل اینکه میخواستم تبریک بگم امسال رو! آپم کرده باشم محض تفنن!

پارازیت 1.5: سر عید دیدنی داشتم با رها اس بازی می کردم! مانده ام خورشید از کدوم ور در اومده این بشر جواب اس می ده معمولا یک اس می ده تموم می شه می ره! :))

پارازیت2: به تازگی متوجه شدم پسرخاله ی بابام مقیمه لهستانه! خواهرشم که مقیم روسیه است! چه فامیل های باحالی داریم ما!

پارازیت 3: دوست های دختر عمه ام بس بسیار جو تشریف دارند! روزی روزگاری ما دخترعمه مان را در خیابان دیدیم! بعد از اینکه من به راه خود و دخترعمه ام به همراه دوستش به راه خود رفت دوست دخترعمه به دخترعمه رو کرده و گفته: قبل از اینکه بری سلام علیک کنی می خواستم بهت بگم اون دختره رو ببین  کلا تو عالمه خودشه! :-w

پارازیت 4: اینو می خواستم اول بگم ولی نگفتم! وقت خودتون را برای خواندن این پست حرام نکنید فقط دارم لغت سر هم می کنم! البته قبلا هم کارم همین بودا ولی خب اون موقع سایه ای از یک مفهوم تو کله ام(!) بود! حالا اگه ازینا چیزی فهمیدید به خودمم بگید!

پارازیت 5: عیدی من یادتون نره! :)

پارازیت 6: مامانم  سوییشرت منهتنم رو انداخت دور! :(

بعدا نوشت!!!! : همین الان در 3مین روز این سال نو چادر حاجیه(یکی از تخم مرغ هام!) رو از سرش کشیدم با قاشق افتادم به جونش تا تونستم کتکش زدم!بعدشم پوستش رو کندم و دادم مامانم بخوردتش! :دی :) >:)



جمعه نوزدهم اسفند 1390
م : شخصی ن : mz

در پیرامون روز زن

به به خدمت تمامی آقایان!

در ابتدا روز زن را با تاخیر به تمامی زنان و نازنان تبریک می گویم!(تریپ high class!)

امروز که فردای روز زن بود روز بس بسیار خوبی بود! در ابتدا که طبق سنت همیشگی به دیدار بزرگان خانواده رفتیم! در آنجا پس از چند نخ سیگار کشیدن به سوی فعالیت مفید شتافتیم و رفتیم friends دیدیم!(شایان به ذکر است که دوستانم عزیز لازم نکرده این فیلم را ببینند به درد سنتان نمی خورد و خب همین الانشم به اندازه ی کافی منحرف هستید!) 

پس از دیدن بزرگان فامیل رفتیم اجرا بکنیم! من مانده ام که این جمعه های ما چشونه که هر وقت یک برنامه ای توش کنسل می شود خبرش به ما نمی رسد!گویا دوستان گرامی از اینکه نکند یک وقت بیایند بگیرندشان و 40 عدد شلاق بهشان بزنند( اجرا خصوصی بود مجوز هم نداشت به مناسبت روز زن هم بود! و در کل شیر اندر شیر اندر شیر!) بی خیال اجرا شده بودند! در هر صورت ما رفتیم و از ماجرا هم باخبر شدیم! از آنرو که کاری بهتر نداشتیم و بهمان هم گفتند بنشینیم نشستیم! و این برنامه برنامه ای بس لذت بخش و دلنشین بود! و شعر هایی بس زیبا و سخنانی بس نغز گفتند! آخرش هم یک عده نظرسنجی را که در ابتدا ی برنامه کرده بودند را خواندند که بعضی هایشان بس بسیار زیبا بود! هر چند من از 3تاش بیشتر خوشم نیومد! بیشترش مزخرف بود! :دی( گفته بودند این دو جمله را ادامه دهید: 1. چرا برخی از زنان....... 2.چرا برخی از مردان.......) در آخر هم یک تقویم و یک پوستر گیرم آمد! در کل برنامه ی خوبی بود!

بعد این برنامه هم برای تکمیل شادی خود تصمیم به رفتن به رستوران فرید گرفتیم!که در عوضش به رستوران کامو رفتیم! پر عکس هنرپیشه و کارگردان بود! خوشمان آمد!(عجب!!!!!!!!!) و پس ز ان هم که به سوی خانه رهسپار شدیم!

پ.ن 1 پست اسفند دادم دیگه تا یک مدت زیاد پست ندم! این اروشا هم بیاد نظر بده! فکر کنم تنها کسیه که می آد تو وبم! و خب تنها نفری هم هست که نظر می ده!

پ.ن2 متوجه شدم که اسم وسط اسم روسیم را در فیس بوک با دیکته ی اشتباه وارد کردم! می روم که اسمم را درست کنم می بینم نمی شه اسم جدید وارد کرد فقط باید از قبلیا استفاده کنم! از مشکل سر در نمی آرم! برای امتحان اسمم را از نکیتا به مهتاب تغییر می دهم! دوباره می یام می بینم ای بابا هنوزم نمی شه! از آن جایی که با رها قرار گذاشتیم اسم روسیمان را بذاریم می آم دوباره نیکیتا رو بذارم که چی؟ این فیس بوک کوفتی می آد می گه شما دیگه نمی تونید اسم عوض کنید به اندازه ی کافی کردید! کوفت َآقا یعنی چه! من میخوام دم به دقیقه اسم عوض کنم مردم نتونن شناساییم کنن هی unfriend ام کنن! آخه این چه وضعشه؟ یعنی فقط کوفت!

پ.ن3 عید را هم پیشاپیش تبریک می گم اگر بعدا حوصله تبریک گفتن نداشتم بی ادب محسوب نشم!

پ.ن 4 اینو می خواستم یک چیزی بنویسم یادم رفت چی بود پس بیخیالش! تا قرن بعد!



جمعه چهاردهم بهمن 1390
م : شخصی ن : mz

آخرین بازی

خب راستش خیلی وقته که هیچ پستی ندادم! الانم برام کمی عجیبه که دارم پست می دم! اما خب تصمیم گرفتم وقایع امروز را به رشته ی تحریر در بیاورم!! هه! از لحن این جمله ی آخرم خندم می گیره! الحق که باید صدایی مشکوف برای سبک نوشتنم و نوشته هایم در آورد!
به رسم همیشگی می خوام اتفاقاتی که امروز به سرم آمد را روایت کنم! چقدر جمله هام مصنوعی به نظرم می آن! در هر صورت امروز حدود 4:30 از خونه زدم بیرون! به مقصد تئاتر شهر!امروز قرار بود با این عباس و رهای الدنگ(!) بریم آفتاب از میلان طلوع می کند رو ببینیم! قبلشم اندکی ولگردی کنیم! رفتم بلیت بخرم! از آنجا که تو دهه ی فجر(!!) هستیم خیط شدم و معلوم شد که تا قبل 23بهمن تئاتر مئاتر یختی!

به عباس زنگ شدم و  گفتم بهتره برنامه رو کنسل کنیم! اما خب گفتیم یک کافه رو بریم! حالا تئاتر رو بیخی!

پس تا عباس و رها بیان نشستم کتاب خوندم!

عباس که اومد یک مدت طول کشید تا پیدام کنه! بهم زنگ زده که آقا کجایی! منم کر صدای گوشیمو نشنیدم جوابشو ندادم! اندکی عصبانی(!) بود این بشر وقتی منو دید!

بعدش شروع کردیم که آقا کجا بریم! این عباش گفت رها رو بیخیال شیم! چون موبیلش خاموش بود و خونشونم کسی نبود جوابمون رو بده تصمیم گرفتیم بی خیالش بشیم! (رها اگه اومدی بودی شرمنده ولی فکر کردیم نیومدی!) گفتیم بریم تئاتر فرانسه! منم که از قبل الدنگ تر شده بودم عینهو اسکولا پرسیدم کافه فرانسه کجاست؟ 

در هر صورت به سمت کافه فرانسه به راه افتادیم و خب بسته بود!

پس رفتیم آلما!

پارازیت: دم آلما با عباس سر پر بودن یا نبودن آلما شرط بستیم! شرط رو بردم! باشد که آب هویجی که بردم شیرین تر از بقیه ی آب هویج ها باشد!!!!!!!!!!!!!!!

نشستیم و از همه چی گفتیم! از فیزیک از روسیه از خارپشت و از رویاه!کلا هر موضوعی که گیرمون اومد!

تو کافه آلما ساعت 18:30 یک تئاتر بود! آخرین بازی! حرف نداشت! عالی بود! مضمونی سیاسی هم داشت! عاشق صحنه ی آخرش شدم! یعنی واقعا نمی دونم در موردش چی بگم!

بعدشم مامان بابام اومدن دنبالم! آخه من موندم چی می شد من خودم می یومدم خونه؟ در هر صورت اسکولم کردن رفت! می گن ضلع جنوبی کنار سینما سپیده پارک کردن!

یک مدت برای مامان بابام در ناحیه ی 4 به محور x انقلاب به سمت دماوند و محور y های وصال به حجاب!

بعد گفتیم بریم از این بازیگرای آخرین بازی چندتا سوال بپرسیم! یعنی فکر نکنم کسی بیشتر از من و عباس ایکول بازی در آورده باشه! پرسیدم که این نمایشنامه رو خودشون نوشته بودن یا نه! بعدم برگشتیم! به بابام زنگ زدم معلوم شد تو ناحیه ی 2 هستن!خلاصه عباس سوار brt  شد و رفت خونشون و منم رفتیم پیش مامان بابام!بوی سیگار گرفته بودم!!!! بهم مشکوک شدن نکنه سیگار کشیدم! :))

و خب اومدم خونه!

پ.ن من خارپشتم یا روباه؟ وقتی فکرشو می کنم می بینم هیچ کدوم از اینا نیستم!



یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
م : شخصی ن : mz

29 آبان 1390

به به خدمت تمامی دوستان از جمله سارا :دی خوبی شما سارا جان؟ خانوداه خوبن؟ آقاتون خوبه؟ تولدت مبارک و...............!

خب! امروز خیر سر سر سپردمان قرار بود بریم با 2 تن از دوستان به عنوان زوج علمی 3 نفره انقلاب گردی کنیم! چه خواستیم و چه شد. ماجرا ازین قرار است( ادیبان گرامی همگی دسته جمعی ویبره رو رفتند!):

 خب اول از همه من مثل همیشه صبح از خواب پاشدم! آماده شدم و دی حالی که خواب آلود بودم قدم به کوچه نهادم! بوی باران استشمام کرد و حال کردم و آهنگ خواندن را سر دادم! اونم چه آهنگ مرتبطی! من یک مریخی هستم لونی تونز!!!!!!!!!!!!!

همین طور پیش رفتیم و پیش رفتیم و نه کدو قل قل زن دیدیم و نه گرگ ناقلا و نه حتی شنل قرمزی که از خوراکی های مامان بزرگش بخوریم! 

بالاخره رسیدم به مدرسه! رفتم سر کلاس و بعدشم با رها رفتیم پائین تا آهنگ ها رو بشنویم! این مدرسه هم زد تو ذوق ما! آهنگ دزدان دریایی کارائیب رو درست و حسابی نذاشت! در هر صورت ما اون پائین بودیم و اینا  شاد بودیم و خوشحال! بعدشم رفتیم بالا که دیدیم چی؟ عباس همان طور که من پیش بینی کرده بودم نیست!( این پیش بینی فرق فوکوله ها! امروز قرار ولگردی گذاشته بودیم و نیومد و گرنه نیومدن این بشر رو حتی تاپاله هم می تونه پیش بینی کنه!) و الحق که من اوراکلم!

بعد از آنم ادبیات و ریاضی و زبان! و بعد از آن هم که ولگردی در انقلاب!

با رها و گیتی به راه افتادیم که گیتی در تقاطع طالقانی و سرپرست ازمان جدا شد و الحق که گیتی رفیقی نیمه راه است و جواب نظرات آدم رو نمی دهد و از عباس دوست بهتری است! 

بعدشم همین جور با رها رفتیم و رفتیم و رفیتم تا به وصال رسیدیم! بعدش 90درجه ی سمت جنوب چرخیدیم و بازم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا اینکه به انقلاب رسیدیم! از اونجا هم 90 درجه به سمت غرب چرخیدم و همین جور رفتیم و رفتیم و چند تا کتاب گرفتیم و همین طور رفتیم!

بعد از مدتی در سینما رستوران توقف کردیم تا خوراکی بخوریم و از آنجا بود که عضو چهارمی به زوج عملی مان اضافه شد! زوج علمی ای که 3 نفرن و 4 عضو ان و یک نفرشون بیشتر از اینکه تو کار علم باشه تو کار کتب فانتزیه! این عضو چهارم هم که جای عباس را پر کرد و دوست بهتری هم نسبت به عباس هست کتاب کمپبله!

بعد از آن هم در زیر چتر تخیلی سوراخمان رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به ایستگاه اتوبوس رسیدیم و بعد من اومدم خونم و رها هم سوار اتوبوس شد! :)

قصه یم ا به سر رسید کلاغه به خونش نرسید! :دی



شنبه سی ام مهر 1390
م : شخصی ن : mz

در این ماه!

بازم مثل همیشه از آن رو که حوص آپ کردن ندارم محض تفنن(!) مزخرفات سر هم می کنم و اتفاقاتی که در این ماه افتاد را می نویسم! :-" سوت سوت (به این می گویند هوس!(تاثیرات دینی))

پارازیت: به به خدمت تمامی دوستان از جمله سارا! :D

در این ماه:

1.جنتی شهید شد!

2.عباس متولد شد!

3.به دین ریده شد!(با عرض شرمندگی از زیر پا گذاشتن عفت کلام!)

4.به خیلی چیزای دیگه هم ریده شد!(باز هم بابت زیر پا گذاشتن عفت کلام پوزش می طلبیم!)

5.ملینا خل شد!(از دست من!(اصولا موندم کی از دست من خل نشده!))

6.ویروس های رها منتقل شد( به من بیچاره و عباس!)

6+1.خدای مرگ شدم!

8.جوهر ژله ای شد!

9. مینا عاشق شد!:-w (ننگ بر او باد!)

10.گیتی گرگینه و منشی هیتلر شد!

11. ثابت شد که آزادسرو  و داتیس یک نفرند!!!!!!!!!

13-1.معلوم شد ناسا محمود است!!!!!!

13.نیک آور مولتی پلکس اختراع شد! معجزه ی این جهان! فرصت را از دست ندهید! همین الان تلفن را بردارید و این محصول فوق العاده رو سفارش دهید! تنها 3 هزار میلیارد تومان!

13+1.عامل اختلاس پیدا شد!(نیک آور!!!!!!!!)

15.معلوم شد بمب روز قیامت درون من و رهاست! یعنی یک چیزی تو مایه های کاگاشه!

16.چگونه تمام شدن دنیا معلوم شد!!!(جلل خالق!)

17.آزادسرو آیت ال... عظمی الکینگ کنگ شد! =))

18.جنتی کاپتان هوک شد!

19.سویینی تاد والیماری به وجود آمد!( با نیچه در نقش میسیز لاوت و جناب آزادسرو در نقش سویینی تاد و داتیس در نقش اون یارو قاضیه! :دی)

20. دنیای قبل از بیگ بنگ شناخته شد!(ویرجینیومها و بیچیومها!)

21.ایلیا توسط هند جگر خوار خریداری شد!!!!!!!!!!
22.نیروی ماورالطبیعه پرت شد به زمین!

23.[متن بصیرت]

24. این یکی موضوع سانسوره!

25. داتیس با تاپاله( :-") ازدواج کرد!(من موندم این بشر چند بار می خواد ازدواج کنه؟ :-؟)

23. ناسا اسمارتیز شد!!!!!!

27.مرتضی شدم!

28. و دیگر هیچ.............!




دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
م : شخصی ن : mz

معارفه 2

اول از همه اینکه چقدر پست قبلیم جو بود! آدم حوص نداشته باشه چقدر مزخرف می نویسه ها! مخصوصا من که اصولا PHD دارم در زمینه مزخرف نویسی!

ثانیا ازدواج ناسا و داتیس این 2 نوگل شکفته را تبریک عرض می نماییم! گیتی حال کردم با خنده هات! :دی

ثالثا هم بریم سراغ این معارفه ! من همین الانشم از دبیرستان بیشتر از راهنمایی خوشم می آد! نمی دونم چرا همه می گن دبیرستان بده جوش خوب نیست! باحاله! :)

خب صبح زود ما خوش حال و شاد خندان راه افتادیم به سوی مدرسه! خیلی حال می ده آقا! احساس خوبی داره استقلال! :دی

بعد رفتیم مدرسه دوسان رو دیدیم و ماجراهای نیکولاس ماکیاولی نجیتی شده را خواندیم!(عجب!!)

بعد همین جوری بود گیتی رو دیدم سپیده  با عکس های ماست خوری جذابمان رو دیدم و اینا تا اینکه گفتن گم شید برید تو آمفی تئاتر!(البت اینجوری نگفتنا! ولی حالا!) ما هم با سپیده رفتیم جای این عباس خره و رها رو هم گرفتیم که در کمال تعجب این رها دیر اومد! عباسم که واسه خودش تاخیری داشت!:-w

بعدشم اومدن و کلاسای انسانی رو معرفی کردن!و در زمان استراحت(دومیش!) ما  این عباس خره رو دیدیم! و بعدشم که معرفی هوا فضا و و کلاسای المپیاد و تئاتر و...........

کلا خیلی خوب بود! این 2 روز خفن حال داد! :دی ( در کل هر چقدر هم که بدبختی در دنیا وجود داشته باشه من شادم! :-")

و خب همین دیگه! :)



یکشنبه بیستم شهریور 1390
م : شخصی ن : mz

معارفه!

خب روز معارفه هم که رسید! شبش که خواب ماب یختی! صبح هم عین گاو کله رو انداختیم پائین رفتیم تو خیابون! می گم چه حالی می ده آدم خودش بره ها! باحاله! :دی

در مدرسه هم که دوستان رو دیدیم و در آمفی تئاتر نشستیم و اینا هم هی زر می زدن! حالا چی زر می زدن رو نمی دونم گوش نمی کردم! فقط قسمت جالبش این بود که اون سخنرانه(حالا کی بود یادم نیست!) گفتش ممنون از همه تون که سر وقت اومدید و .......... بد رها گفت "البته به جز بعضیا" بعد یهو عباس رو دیدیم! کلا این بشر معجزهست!

بعدشم هی این کارگاه اون کارگاه! تو همه هم که فقط این عباس زر می زد همه ساکت بودن! اول رفتیم فیزیک! بعد زیست! بعد شیمی! بعد کامپیوتر! که در اینجا عباس یک چیز جالب گفت تو کفش موندیم (:دی) گفتش ما( من و رها و خودش!) زوج علمی خوبی هستیم! :)) بعدشم زنگ تفریح بستنی کوفت کردیم! دوباره سر کلاس! ریاضی و روبات! خوب بود!

بعدشم برگشت که همه رفتن سوار brt من هم به راه خود ادامه دادم و خوب اومدم خونه!(عجب!!!!!!)

و کلا همین دیگه مختصر و مفید!(پست شهریورمم هم دادم! :-" چه خوب (:| )



شنبه پانزدهم مرداد 1390
م : شخصی ن : mz

پیچا کونه فده مچی

به به!

اول از همه گفته باشم هر کی بتونه معنی عنوان این پست رو بدون تقلب یا چیزی در مایه های ی تقلب بگه یک جایزه داره که اونم اینه که وقتی کنترل کل جهان رو گرفتم نمی ندازمش اردوگاه کار!(هر چند ممکنه به اتاق 101 یا وزژن های جدیدترش فرستاده بشه!)

ثانیا بازم شانس نیاوردید نزاشتن برم وسط دریا یهو یه موج بیاد فرت شم روسیه ای آذربایجانی اون دنیایی چیزی! سالم سالمم!

ثالثا محض تفنن اتفاقاتی را که رخ داد در این سفر می نویسیم!روز:

1.  سفر شروع می شود! در اتوبوس تا حد مرگ حوصلمان سر میرود!  مادربزرگ و عمه ها هی می گفتن عینه باباتی! یعنی کم مونده بود یک 25سال سن بهمون بدن و پسرم بکنن که بشم بابام! هوا هم بسی بسیار الو گرفته بود!( لازم به ذکر است ما رفته بودیم شمال نه جنوب :دی)

2. رفتیم تو دریا شنا!با مانتو روسری! زیاد جلو نرفتیم! گربه بازی کردم و خفاش دیدم!(نکته کلیدی)

پارازیت: گربه هه انقدر ناز بود! خیلی ام مودب بود! خوبم ملخ شکار می کرد! با وفا بود بد غذا هم نبود! کلا گربه ی خیلی خوبی بود! از هر گربه ای که دیدم بهتر بود! تازه وایمیستاد نازش کنیم! پسر عمه ام اسمشو گذاشت خوابالو!

3. رفتیم شن بازی بادبادک بازی و کلا بازی! در بادبادک بازی که چیز خاصی نداشت! شن بازی هم که با دختر عمه مان یک نمونه اردوگاه کار ساختیم! آب بازی هم با با مانتو روسری رفتیم می خواستیم بریم جلو نذاشتن! بعدشم با ماسه برای خودمان ریش درست کردیم( کلا ما از هر فرصتی برای ریش در اوردن استفاده می کنیم) شدم برادر بسیجی! عکسم گرفتیم! خیلی ترسناک شدم! خودم از خودم می ترسم! همین که ریش را پاک کردم یگان ویژه پیداش شد! نشد یک سلامی با ریش به برادران بکنیم!

پارازیت: پسر عمه ام دنبال ماشینا می دویید! :))

پارازیت2: طبق گفته های مادربزرگ یک پسر پیراهن صورتی اردوگاه ما را با پاش داغان کرد! باشد که محمود به ذاتش حلول کند!

بعد از ظهر رفتیم بندر! شهر ارواح! یک دونه خار کابویی کم داشت!

4.چیز خاصی رخ نداد! اومدیم تهران!

نتیجه های اخلاقی:

هر چی پسره پیراهن صورتیه بندازیم اردوگاه کار(همراه با مخلفات) تا آنها باشند ماکت اردوگاه کار ما را داغان نکنند!

یگاه های ویژه را هم کلهم بندازیم اردوگاه کار از قیافشون خوشم نمی آد! به هیچ دردی هم نمی خورن بگذاریم یکبار هم که شده مفید باشن!

راننده تاکسی های تهران را هم بندازیم تو اردوگاه کار زیادی پول می گیرن پررو شدن!

اشخاص مذکور و دارو دسته رو هم بندازیم اردوگاهه کار محضه تفنن! حوصلمون سر رفت از دستشون! تازه دیگه چقدر می خوان زر بزنن؟

و کلا هر چی آدمه بندازیم اردوگاه کار شاد شیم! :دی

در کل همین دیگه! این آپ ایم کاه حوص ندارم رها انقدر گیر نده! :دی



شنبه یازدهم تیر 1390
م : ن : mz

وبلاگم یک ساله شد!

هه هه! وبلاگم یک سالش شد! پس از 8 وب و 2 سال و اندی وبلاگ نویسی اولین وبیه که به 1 سالگی رسوندم! حالام که یک سالش شده دیگه حوصلش رو ندارم! عجب!

در هر صورت تفلدش مبارک!



سه شنبه هفتم تیر 1390
م : پیستی ن : mz

محض تفنن!

محض تفنن مطلب در مورد اعدام دیدیم گفتیم به یاد روزگار خوش پیشین بذاریم!

هشدار: مطالب این پست شاید برای شما آزار دهنده باشد، می توانید از خواندن آن خودداری کنید.

.

.

.

.

.

.

.

کشتن یک فرد در عوض جرایم و جنایاتی که مرتکب شده است چه با دادگاه و چه بدون دادگاه اعدام نام دارد.
در طول تاریخ روشهای مختلفی برای ستاندن جان محکومین به اعدام به کار گرفته است. قدیمی ترین روشها دار زدن، گردن زدن، سوزاندن و غرق کردن بوده و روشهای جدید آن هم شامل تیر باران، صندلی الکتریکی و تزریق داروی مرگ آور بوده است. روشهای قدیمی مانند گردن زدن، آتش زدن و غرق کردن در آب از طریق بستن جسم سنگین به بدن محکوم به اعدام سالهاست در جهان منسوخ شده و فقط در کشورهای بسیار کمی کماکان در جریان است. در واقع روشهایی مانند اتاق گاز و صندلی الکتریکی هم سالهاست در جهان بر چیده شده است.
اکنون در کشورهای پیشرفته با اینکه تا حد زیادی حکم اعدام وجود ندارد در مواردی هم که اعدامی در کار باشد با تزریق ماده سمی صورت می پذیرد.

اما شیوه های اعدام…


1-دار زدن:
مرسوم ترین شیوه اعدام در جهان دار زدن است. در این روش با طنابی ضخیم گردن اعدامی بسته می شود. برای اعدام وی یا زیر پای وی خالی می شود و یا با ابزاری مانند جرثقیل او را بالا می کشند.
نکته جالب اینکه بر خلاف تصور عامه افراد اعدامی دار زده شده در اصل به دلیل خفگی نمی میرد بلکه به دلیل ناگهان زیر پایش خالی میشود و از طناب آویزان میگردد مهره های آسه و اطلس وی شکسته و نخاع وی قطع میگردد. البته در مورد اعدامهایی که فرد را با چرثقیل بالا می کشند امکان مرگ در اثر خفگی وجود دارد.

متهم آخرین لحطات زندگی خود را با دلهره سپری می کند ناگهان زیر پایش خالی میشود. طناب قطور تحت وزن بدن وی که سقوط کرده است گردنش را می شکند و او را فلج میکند. در حال خفه شدن است اما بدن را نمی تواند تکان دهد زیرا فلج شده است. پس از حدود 15 دقیقه اعدامی پایین آورده میشود.

 


2-تیر باران:
در این روش جوخه آتش به اعدامی شلیک میکنند و یا اینکه با شلیک گلوله در سر اعدامی صورت میگیرد. این روش سالهای سال در چین شایع بوده است اما گویا چینی ها برای بهبود وجهه جهانی خود به روش تزریق داروی مرگ آور روی آورده اند.

اعدامی با چشمانی بسته و یا باز انتظار می کشد. زمان چقدر کند می گذرد. آتش! شلیک میشود قبل از اینکه صدای گلوله را بشنود فشنگها در بدن او جا گرفته است….


3-گردن زدن:
این روش در عربستان جاری است. اعدامی با شمشیری تیز و با سرعت زیاد گردن زده می شود. شبیه آنچه در مورد گیوتین رخ میداد. گردن زدن افراد و تماشای آن در عربستان مشتری زیاد دارد و افراد زیادی برای تماشا می آیند!

صدای جمعیت را دارد می شنود. ترس همه وجودش را فرا گرفته انتظار تیغه شمشیر داشتن هم از آن انتظارهای سخت است. شمشیر فرود می آید و گردن اعدامی را به سرعت قطع میکند. می گویند اعدامی در لحظاتی کوتاه گردن بریده شده خودش را می بیند!

 


4-تزریق داروی مرگ آور:
در این روش ترکیب سه داروی بیهوش کننده، فلج کننده و قطع کننده ضربان قلب به کار گرفته می شود. در این روش با شیوه مسالمت آمیزتری فرد کشته می شود. این شیوه علاوه بر اعدام اکنون در مرگ خود خواسته افرادی که به بیماریهای لاعلاج مبتلا هستند نیز در برخی کشورها مانند هلند به کار گرفته میشود.

روی تخت اعدام است. افرادی می روند و می آیند. پزشک اعدام سر میرسد. اولین تزریق را داخل رگ انجام میدهد. گلویش خشک میشود. پلکهایش هم سنگین….. دیگر چیزی نمی فهمد…

این روش هم اگر داروی اول اثر نکند و داروی فلج کننده و قطع کننده ضربان تزریق گردد مانند کسی که بختک در خواب بروی او افتاده است مرگی هولناک برای اعدامی به ارمغان می آورد.

اما روشهای قدیمی تر اعدام…..


5-اتاق گاز:
در این روش اعدامی به داخل یک محفظه برده و روی صندلی بسته میشد. سپس با ترکیب مواد شیمیایی مواد سمی خفه کننده شامل ترکیبات سیانیدی به داخل محفطه جریان می یافت موجب بیهوشی و مرگ اعدامی میشد.

 

 


6-صندلی الکتریکی:
در این روش اعدامی بر روی صندلی محکم بسته میشد و سپس با کلاهخودی که زیر آن یک ابر فومی خیس شده قرار داشت پوشش داده میشد و اتصالی دیگر هم به پای وی بسته میشد و با جریان برق با ولتاژ 1500 تا 2500 ولت و جریان 4 تا 6 آمپر اعدام می گردید. بسیاری از کسانی که با این روش اعدام میشدند در واقع به دلیل جریان برق نیمه پز می شده اند. دمای بدن اعدامیها تا 70 درجه هم بالا می رفته است.

 

 

 

7-گیوتین: در این روش با یک تیغه بزرگ که از ارتفاع سقوط میکند گردن اعدامی با سرعت قطع میشود. گفته میشود به دلیل سرعت عمل فرد اعدامی با چشمان خود گردن قطع شده اش را لحظه ای کوتاه می دیده است.